|
آرامشي كه گاهي بعد از نوشتن نصيبم ميشود، كمتر از تأثير كدئين بر سردردهاي گهگاهام نيست
|
اي نام تو بهترين سرآغاز
بي نام تو نامه كي كنم باز
بي نام تو نامه كي كنم باز
اي نام تو بهترين سرآغاز
چون نام تو بوده در سرآغاز
من نامة خود نمودهام باز
نام تو اگر نشد سرآغاز
من نامة خود نميكنم باز
هي نام تو بود در سرآغاز
هي نامة خود نمودهام باز
نام تو اگر شود سرآغاز
من نامه زياد ميكنم باز
گر نام شما نشد سرآغاز
عمراً اگه نامهاي كنم باز
بايد تو شوي فقط سرآغاز
تا نامة خويش را كنم باز
پس نام تو بود در سرآغاز
گر نامة خويش كردهام باز
آنجا كه تو نيستي سرآغاز
من نامة خود نميكنم باز
جانِ من اگر تويي سرآغاز
من نامة خويش را كنم باز
پ.ن: اسم شاعر یادم نمونده!
مشت ميکوبم بر در
پنجه ميسايم بر پنجرهها
من دچار خفقانم، خفقان!
من به تنگ آمدهام، از همه چيز
بگذاريد هواري بزنم،
- آآآآآآي!
با شما هستم!
اين درها را باز کنيد!
من به دنبال فضايي ميگردم،
لب بامي،
سر کوهي،
دل صحرايي
که در آنجا نفسي تازه کنم.
آه!
ميخواهم فرياد بلندي بکشم
که صدايم به شما هم برسد.
من هوارم را سر خواهم داد،
چاره درد مرا بايد اين داد کند.
از شما خفتهء چند،
چه کسي ميآيد با من فرياد کند؟
(مشیری)