تبليغاتX
استامينوفن كدئين
آرامشي كه گاهي بعد از نوشتن نصيبم مي‌شود، كمتر از تأثير كدئين بر سردردهاي گهگاه‌ام نيست

     
  
 
اي نام تو بهترين سرآغاز
بي نام تو نامه كي كنم باز
بي نام تو نامه كي كنم باز
اي نام تو بهترين سرآغاز
چون نام تو بوده در سرآغاز
من نامة خود نموده‌ام باز
نام تو اگر نشد سرآغاز
من نامة خود نمي‌كنم باز
هي نام تو بود در سرآغاز
هي نامة خود نموده‌ام باز
نام تو اگر شود سرآغاز
من نامه زياد مي‌كنم باز
گر نام شما نشد سرآغاز
عمراً اگه نامه‌اي كنم باز
بايد تو شوي فقط سرآغاز
تا نامة خويش را كنم باز
پس نام تو بود در سرآغاز
گر نامة خويش كرده‌ام باز
آنجا كه تو نيستي سرآغاز
من نامة خود نمي‌كنم باز
جانِ من اگر تويي سرآغاز
من نامة خويش را كنم باز
   
 
  
   
پ.ن: اسم شاعر یادم نمونده!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387، توسط دريا  | 

 
در غم هجر روی تو، رفته ز کف قرار دل
گر ننمایی
ام تو رخ، وای به حال زار دل...
 
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387، توسط دريا  | 

 
نان را، هوا را،
روشنی را، بهار را،
از من بگیر
اما خنده‌ات را هرگز
...
 
(پابلو نرودا)

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387، توسط دريا  | 

 
به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن
که شبی نخفته باشی به درازای سالی...
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387، توسط دريا  | 

 
بهشت را صاحب‌ام
و به خوردن سیب سرخ‌اش، محکوم...
 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387، توسط دريا  | 

 
مشت مي‌کوبم بر در
پنجه مي‌سايم بر پنجره‌ها
من دچار خفقانم، خفقان!
 
من به تنگ آمده‌ام، از همه چيز
بگذاريد هواري بزنم،
- آآآآآآي!
با شما هستم!
اين درها را باز کنيد!
من به دنبال فضايي مي‌گردم،
لب بامي،
سر کوهي،
دل صحرايي
که در آنجا نفسي تازه کنم.
آه!
مي‌خواهم فرياد بلندي بکشم
که صدايم به شما هم برسد.
من هوارم را سر خواهم داد،
چاره درد مرا بايد اين داد کند.
از شما خفتهء چند،
چه کسي مي‌آيد با من فرياد کند؟
 
(مشیری)
 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387، توسط دريا  | 

 
حسرت نبرم به خواب آن مرداب
که آرام درون دشت شب خفته است
دریایم و نیست باکم از طوفان
دریا همه عمر خوابش آشفته است
...

دکتر شفیعی کدکنی
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386، توسط دريا  | 

 
نخست،
دیر زمانی در او نگریستم
چندانکه، چون نظری از وی باز گرفتم
در پیرامون من
همه چیزی
به هیات او در آمده بود.
آنگاه دانستم که مرا دیگر
از او گزیر نیست...

 
(شاملو)
 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386، توسط دريا  |