تبليغاتX
استامينوفن كدئين
آرامشي كه گاهي بعد از نوشتن نصيبم مي‌شود، كمتر از تأثير كدئين بر سردردهاي گهگاه‌ام نيست

 
... از دید یک کارمند ایستگاه قطار، خداحافظی کردنای هر روزه‌ی مسافرا دم قطار یه حالت کاملا کلیشه‌ای داره. از دید یه پرستار، مرگ چهره‌ی دیگه‌ای داره تا از دید یه عزادار. هر کاری رو که آدم به صورت مرتب حرفه‌ای انجام می‌ده، اونو فسیل می‌کنه. شاید بهتر باشه آدم پیشامدای زندگی خودشو هم از دید یه کارمند ایستگاه قطار ببینه...
 
... شوهر یکی از اقوام یه روز حوالی ساعت هفت مرد. بعد همه نشستن پای سفره، شروع کردن بالاجبار به غذا خوردن. انگار که از جنگ برگشته باشن. عین یه لشگر شکست خورده. کار از کار گذشته بود و کسی چیزی واسه گفتن نداشت.
تا اینکه زنی به حرف اومد. تا عمر دارم صداش یادم نمی‌ره که رو به خواهرش کرد و هق‌هق‌کنان و اشک‌ریزان آهی کشید و پرسید: این تخم‌مرغا رو از كي خريدي؟ اونم كه از بس گريه كرده بود صداش در نمي‌اومد در جواب گفت: از پروسترمان. چطور مگه؟ خوب نيست؟
نيگا كنين! زندگي اينجوري اونايي رو كه براي مرخصي مي‌رن عزاآباد دوباره مي‌آره تو دور
...
 
پ.ن: كتاب، شامل يادداشت‌هاي پراكنده‌اي بود كه بعضي قسمت‌هاش جالب بود.
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387، توسط دريا  | 

 
آینده زیباست، چون نه مثل گذشته است و نه مثل هیچ چیز کهنه دیگر...
 
پ.ن: اونقدر حلقه‌های زنجیر داستان خوب به هم چفت شده که واقعا خوندن کتاب معادل گرفتن زخم بستره... به خواب دیشب‌ام که به خاطرش از دست رفت، می‌ارزید... انصافا برای این کتاب باید به بهنود دست مریزاد گفت...

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387، توسط دريا  | 

 
به لطف دوستی، نسخه اصلی کتاب به دستم رسید. اگرچه از قبل در موردش میدونستم اما تاثیر خوندن چیز دیگری بود.
حرفهای زیادی دارم که دوست دارم راجع بهش بنویس اما ذهنم نظم نداره.
گلدموند نماد احساس و ذات و نارتسیس نماد اندیشه و خرد و چقدر جالب مکمل هم بودند. اگرچه خروج گلدموند از دیر و رفتن به دهکده تخطی از قوانین بود اما نارتسیس به جای اینکه از جایگاه خودش به گلدموند نگاه کنه و اون رو مورد سرزنش قرار بده برای اون طبیعت مستقلی قائل شد، تفاوتهاشون رو شناخت و برای اونها ارزش قائل شد.
نارتسیس به کمک شناخت طبیعت متفاوت گلدموند فهمید که مرد تفکر است و متعلق به پسران دیر و به گلدموند هم کمک کرد که خودش رو در رفتن پیدا کنه و در دامان زنان صحرا...
نکته جالب اینجا بود که راه گلدموند اگرچه به ظاهر رفتن به سمت بیهودگی بود اما در واقع فرو رفتن در منجلاب فساد و دزدی و هرزگی و در این بین یافتن هنری بود که او را سیراب کرد.
اگرچه بعد از برگشت، گلدموند به هر کاری از جمله قتل دست زده بود اما با شناختی برگشت که به لذت قرار گرفتن در مسیر متعلق به خود خودش میارزید.
نکته جالب دیگه اینکه هرچند این طبیعت در زمانهای مختلف گلدموند را به سمت و سوی متفاوتی میکشوند اما با کمی دقت میشد درک کرد که محور همه یک چیز است، همان که نارتسیس در درون گلدموند شناخت و به اون سمت هدایتش کرد.
دلم نارتسیسی خواست که دریچه شناخت مسیر متعلق به درون واقعیام رو به رویام باز کنه.
 
بعد از مدتها اولین باری بود که یک کتاب رو یکسره و بیوقفه خوندم. تقریباْ ۷ ساعت پیوسته...

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387، توسط دريا  | 

 
آدم‌هاي باهوشي كه از دانستن زياد نه تنها خوشبخت نيستند كه در رنج گذران عمر مي‌كنند.
 

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386، توسط دريا  |