|
آرامشي كه گاهي بعد از نوشتن نصيبم ميشود، كمتر از تأثير كدئين بر سردردهاي گهگاهام نيست
|
عنوانِ "معجزه هزاره سوم" خوشِ حلالت که کسی جز تو سزاوار این لقب نبوده و نیست و به گمونم نخواهد بود!!!
هیچكس جز معجزه هزاره سوم نميتونست در مدت ۳ سال زماني به طول بيست سال رو طي كنه، البته رو به عقب و به سمت دهه شصت!
هر روز يك قدم، يك اتفاق جديد كه اگر به برآيندش نگاه كنيم از قابليت تحملي كه در درونمون بالقوه بوده و ازش خبر نداشتيم خودمون هم متعجب ميشيم.
تازگيها هم كه پديده خاموشي و رفتن برق كه كمكم داشت به خاطرات كودكي ميپيوست، به لطف معجزه عزيز باز زنده شده.
اينم يك نشونه ديگه... احساس پسرفت داره حالم رو به هم ميزنه... وقتي بهش فكر ميكنم از اين خفقان و مرگ تدريجي اعصابم خرد ميشه!
تحرير شده در يكي از خاموشيهاي پيدرپي مكرر هر شبِ!!!
با عبور یک ویروس از فاصله ۳۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ کیلومتریام، به شدت سرماخوردم.
از کودکی زیر بار هیچ حرف زوری (درست یا غلط) نمیرفتم و کاری رو تا زمانی که خودم احساس رضایت نداشتم انجام نمیدادم.
این بازخواست کردنهای اخیر اذیتم کرد و نتیجهاش چیزی نشد جز بیانگیزگی. کاش میدونستیم مرز تعادل کجاست و کدام قسمت رفتارهامون توجه کردن و اهمیت دادن است و کدام قسمت بازجویی کردن. من دوست دارم خودم، خودم رو محدود کنم نه اینکه یکی بخواد این کار رو در حقم بکنه که قطعاْ نمیتونه.
الآن عصبانی هستم و میدونم که ممکنه قضاوتم کمی دور از انصاف باشه اما در حال حاضر خیلی حوصلهام از این دست رفتارها سر رفته.
امیدوارم فردا آدم متعادلتری باشم...
پ.ن: این یکی رو دیگه فقط من میدونم و خدا...
همینقدر از حال گرفتهام بگم که به خاطر سهلانگاری یک پزشک مثلاْ متخصص باید پروسه جراحی دندونم تکرار بشه. هزینه و وقتی که به هدر رفت یکطرف، دردی که دوباره باید تحمل کنم هم یکطرف... اصلاْ حوصله ندارم ها! چهارشنبه یه دعوای شدید با یه دکتر گیج در پیش دارم!
*
تازگیها یه نقطه ضعف بزرگ رو در درونم کشف کردهام. من نمیدونم در روابطم با دیگران (به جز خانواده) از کی باید چقدر متوقع باشم. یعنی کمکم داره در ذهنم جا میافته که از کسی توقعی نداشته باشم. این موضوع شاید به نظر موضوع خاصی نباشه اما برخلاف ظاهرش مهمه. اگر به این نتیجه برسم که دیگه از کسی توقعی نداشته باشم، احساس تنهایی میکنم چون نیاز دارم که یه چیزهایی رو از یه کسایی توقع داشته باشم و اگر به این نتیجه برسم که از بعضیها توقع داشته باشم، وقتی برآورده نمیشه احساس خیلی بدی پیدا میکنم. مرکز نقطه ضعف در اینجاست که وقتی توقع دارم و برآورده نمیشه، سکوت میکنم و خودم رو قانع میکنم که شاید توقعم زیاد بوده (از این اداهای روشنفکری بیخود!)... حوصله بیشتر و بهتر توضیح دادن رو ندارم، امیدوارم گویا باشد... (نبود هم مهم نیست!)
تقریباْ ۲ ماه آخر سال گذشته همه وقت و انرژیمون رو صرف بیپیآر و تغییر ساختار سازمانی و بازنگری در فرآیندها کردیم که تا اول اردیبهشتماه امسال برنامه مهاجرت به ساختار جدید رو پیادهسازی کنیم.
دیروز مدیرمون در حالیکه یک برگه کاغذ دستش بود خبر تغییر ساختار جدید هنوز پیاده نشده رو داد. اون خیلی ساده از این موضوع حرف میزد درحالیکه این جمله به معنی هوا شدن همه کارهایی بود که تیم کارشناسی ما به مدت دو ماه انجام داده بود. حالا این تصمیم بر اساس چه کار کارشناسیای انجام شده بود، ما که نفهمیدیم.
مشت نمونه خروار... حالا بهتر میشه درک کرد که این مملکت چطور اداره میشه و معنی کار کارشناسی چیه!
پ.ن: تا حالا پروژه بیپیآر با دوره گذار یک هفته ندیده بودیم که خدا رو شکر اینم دیدیم!!!

چند روز پیش که از «هفت تیر» رد میشدم دیدم از السیدیای که برای تبلیغات توی میدون نصب شده «مستر بین» پخش میشه!
اگر حواس رانندة ماشینهای در حال عبور هم به اندازة من پرت میشد که دیگه فاتحه...
دیروز وقتی به رئیسم اعتراض کردم که چرا موقع تشکیل جلسهای مرتبط با کارمون (بیشتر کار من)، درخواستکنندگان جلسه، برنامه جلسه رو با روز حضور اون تنظیم میکنند و دقت نمیکنند که آیا اون روز من هستم یا نه، فکر میکنید چه جوابی شنیدم؟!
«خب شما تنها خانم توی این جمع هستید و اونها ترجیح میدهند توی جلسه با یک آقا طرف باشند تا یک خانم. مسئله بر سر زبان مشترکی هست که بین آقایون وجود داره. تازه، اینطوری جلسه بهتر پیش میره...»
راستش وقتی آدمی که اینقدر قبولش داشتم همچین تفکری داشت به بقیه واقعاْ هیچ خردهای نمیتونم بگیرم.
اونها هر زبان مشترکی که با هم دارند و یا هر طور که با هم حرف میزنند به خودشون مربوطه اما حق ندارند به خاطر این موضوع و برای برداشتن محدودیت از همه ابعاد زندگیشون (حتی جلسات کاری) روی دیگران خط بطلان بکشند! به نظرم نادیده گرفته شدن به خاطر جنسیت در عین داشتن توانایی، انسانی نیست.
وقتی «حق» ادامه تحصیل برای دختران در دانشگاه در سطح کلان جامعه به «سهم» بدل بشه از سطح خُردش چه انتظار؟!
درسته که پارهوقت بودن یک کار و درآمد مناسب جزو امتیازهایی بود که همیشه دنبالش بودم و بهش دست پیدا کردم اما عوامل مهمتر دیگری هم هستند که نبودشون باعث میشه رضایت شغلی نداشته باشم و از کارم لذت نبرم. من طعم مؤثر و اثربخش بودن رو پیش از این چشیدهام و حالا از این رکودی که در این کار هست در رنجم...
پ.ن: شکراْ... :)
دیروز سوار یه ماشین شدم که رانندهاش گاهی وقتا بوق نمیزد.
*
من نمیدونم این مهندسهای عمرانی که از این دانشگاه فارغالتحصیل میشن چهجور مهندسی هستند وقتی نقشه ساختمونهای خود دانشگاه اینقدر زاغارته!
*
دیروز امامزاده صالح حال داده بید...
*
پروسه فارغالتحصیلی کلاْ خیلی چیز بیخودیه... تو اون دانشگاه که مثلاْ قراره درست حسابیشون باشه هرکس ساعت کاری مخصوص به خودش رو داره و برای اینکه وظیفهاش رو برات انجام بده باید کلی منت رو تحمل کنی درحالیکه اونها پول انجام همین کارها رو میگیرند!
زبانم در دهان باز، بسته است...
خدایا، هنوز حواست بهم هست؟! هرقدر من کم میذارم ولی تو هوامو داشته باشی ها... میدونم خیلی پررو شدهام اما خب یکی از هزار فرق بین من و تو همینه دیگه (و یکی از بهتریناش). سخاوت و رحمت از تو، گستاخی و نسیان از من. تو ارتباطهام بین خودم و بقیه همیشه سعی میکنم به قانون ۵۰-۵۰ پایبند باشم اما پیش تو خجالتزدهام که حتی تسهیم ۱-۹۹ نه از عهدهام برمیاد نه تلاشی براش میکنم. الحق که خدایی، که هرکس دیگه جای تو بود و اینهمه گستاخی و ناشکری رو ازم میدید، همین جا سنگم میکرد. میدونم که شکرگذار بودن پروسه مخصوص به خودش رو داره اما همین رو ازم بپذیر که به حقارتم در برابرت همیشه معترف بودم و هستم و میدونم که هیچی نیستم و اگه نعمتی شامل حالم شده همه از کرم تو بوده که من کالای قابل عرضهای نداشتم و ندارم. میدونم که الآن در نعمت غرقم و خودم رو زدم به اون راه. اگه یه وقت یه چیزی میگم بذار به حساب غرغرهای یه دختر لوس. یه وقت سوءتفاهم نشه فکر کنی ناشکری میکنم که حرف دلم و واقعیت همون بود که گفتم. میدونم که میدونی... چه خوب که میدونی... شکرت...
پ.ن: با اینکه چند تا پله بیشتر فاصلهمون نیست اما دلم برای مامانم تنگ شده...
چقدر از حس تزلزلی که وجودم رو فراگرفته متنفرم. احساس میکنم زمین زیر پام نیست و در هوا معلقم و ترسی ته دلم رو خالی میکنه. تمام این احساسات رو مدیون یک کلمه هستم... «تغییر». امروز یه پرسشنامه پر کردم که متعلق به پایاننامه دوستی بود. وقتی به سؤال میزان مقاومتم در برابر تغییر رسیدم کمی مکث کردم و میزانش رو متوسط برآورد کردم.
واقعیت زودتر از اون چیزی که فکر میکردم برملا شد.
در لحظه بروز تغییر مقاومت میکنم و انرژی از دست میدم اما پس از درکش و شاید هم کمی ریختن ترسم، بهش عادت میکنم.
امروز برای صدمین بار موبایلام رو توی ماشین جا گذاشتم و یه آقای واقعاْ مهربون اون رو بهم برگردوند. در این بین چند نکتة جالب وجود داشت.
- وقتی حواست پرت این باشه که زودتر به محل قرارت با اون آقای مهربون برسی تا گوشیات رو بگیری، راننده هم به خودش اجازه میده تا دو برابر کرایه رو ازت بگیره.
- وقتی گوشی ایرانسلات همراهت نباشه که زنگ بزنی به آقای مهربون تا باهاش قرار بذاری، گوشی همه مردم یا شارژ نداره و یا آنتن نمیده.
- وقتی یه نفر وجدان داشته باشه با وجود عجلهای که داره از جاده مخصوص تا میدون آزادی بر میگرده تا گوشی یه خانوم محترم رو بهش برسونه.
من اين شهر رو دوست ندارم اما از يه لذتهايي و يه جاهايياش انصافاً نميشه گذشت. مثلاً بازار بزرگ. به چند دليل اين تيكه از شهر رو خيلي دوست دارم و هر وقت مثل امروز كه گذرم به اونجا ميافته شارژ ميشم.
اگرچه همه جاي شهر رو مدرنيته برداشته اما بافت اين قسمت هنوز عين بازارچههاي قديمي و شبيه بافت شهرستانهاست كه خيلي دوست دارم. از طرفي حس و هيجان خريد كردن هم كه بهش اضافه ميشه، معركه است...
البته يه جاهاي ديگهاي هم هست كه دوست دارم مثل خيابون فلسطين اونم تو پاييز يا بعضي وقتها ميدون وليعصر يا ميدون انقلاب. يه خيابون موازي يوسفآباد هست كه اون رو هم دوست دارم، تو پاييز و بهار خيلي زيباست.
شايد همه اين چيزهايي كه دوست دارم بيشتر از مكان، خاطراتم باشند در اون زمانها.
خيلي وقتها شده ادعا كردهام که دوست دارم از اين شهر برم و تو يه شهرستان دنج زندگي كنم (هنوز هم همينطوره) هرچند بيشتر كه فكر ميكنم ميبينم معدن خاطرات من اينجاست و از تمام نقاط اين شهر پر از كثافت كلي خاطره دارم كه دلتنگم ميكنه و دوستشون دارم.
امروز به خاطر سردرد همهاش خواب بودم، یه جور نگرانیای هم داره اذیتم میکنه، واسه فردا هم کلی کار دارم که هنوز به هیچیاش نرسیدم... اما برآیند حسهام اونقدرها هم بد نیست.
كمي احساس ميكنم مديريت رفتارم ضعيف شده و مثل پيشترها به آنچه با خودم متعهد ميشم پايبند نيستم؛ اما نقطة اميدواري اينجاست كه ميدونم به حسي گذرا مبتلا شدهام.
در اين لحظه بايد توجهم رو از گذشته و آينده بردارم و بر آنچه اكنون با اون روبرو هستم متمركز باشم... آبتني كردن در حوضچة اكنون...
پ.ن: یکی به من بگه، چه جوری میشه تو بلاگفا فاصله مجازی زد؟
من اين حروف نوشتم، چنان كه غير ندانست
تو هم ز روي كرامت چنان بخوان كه تو داني...
هيجان درست كردن يه وبلاگ جديد مثل برداشتن دفتر مشق نو ميمونه. آدم همهاش دوست داره توش مشق بنويسه، حتي اگر جريمه باشه. به قول يه دوستي: وقتي خدمات مُفت ارائه ميدن همين ميشه ديگه!
*
اين وضع دیگه داره غيرقابل تحمل ميشه!!! آخه اين چه اينترنتيه؟! سرعتش از حلزون هم كندتر شده! البته باز هم بايد خدا رو شكر كنيم كه تو اين بازار شام همين نعمت رو هم هنوز از دست نداديم.