تبليغاتX
استامينوفن كدئين
آرامشي كه گاهي بعد از نوشتن نصيبم مي‌شود، كمتر از تأثير كدئين بر سردردهاي گهگاه‌ام نيست

 
فيلم خوبي بود. ماجراهايي كه مثل دونه‌هاي تسبيح (البته نه به شكل سري) به هم وصل بودند و با سرعت از جلوي چشم آدم عبور مي‌كردند. خوشم اومد، کلی خندیدیم!
شنيدم كه صحنة آخر فيلم به داستان تحميل شده كه اگه درست باشه... واقعاً كه!
 
پ.ن: به چنين دي‌روز غلام است...
پ.ن: باهاش موافقم!
 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387، توسط دريا  | 

 
بهشت را صاحب‌ام
و به خوردن سیب سرخ‌اش، محکوم...
 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387، توسط دريا  | 

 
همینقدر از حال گرفته‌ام بگم که به خاطر سهل‌انگاری یک پزشک مثلاْ متخصص باید پروسه جراحی دندونم تکرار بشه. هزینه و وقتی که به هدر رفت یک‌طرف، دردی که دوباره باید تحمل کنم هم یک‌طرف... اصلاْ حوصله ندارم ها! چهارشنبه یه دعوای شدید با یه دکتر گیج در پیش دارم!
 
*
تازگی‌ها یه نقطه ضعف بزرگ رو در درونم کشف کرده‌ام. من نمی‌دونم در روابطم با دیگران (به جز خانواده) از کی باید چقدر متوقع باشم. یعنی کم‌کم داره در ذهنم جا می‌افته که از کسی توقعی نداشته باشم. این موضوع شاید به نظر موضوع خاصی نباشه اما برخلاف ظاهرش مهمه. اگر به این نتیجه برسم که دیگه از کسی توقعی نداشته باشم، احساس تنهایی می‌کنم چون نیاز دارم که یه چیزهایی رو از یه کسایی توقع داشته باشم و اگر به این نتیجه برسم که از بعضی‌ها توقع داشته باشم، وقتی برآورده نمی‌شه احساس خیلی بدی پیدا می‌کنم. مرکز نقطه ضعف در اینجاست که وقتی توقع دارم و برآورده نمی‌شه، سکوت می‌کنم و خودم رو قانع می‌کنم که شاید توقعم زیاد بوده (از این اداهای روشنفکری بیخود!)... حوصله بیشتر و بهتر توضیح دادن رو ندارم، امیدوارم گویا باشد... (نبود هم مهم نیست!)
 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387، توسط دريا  | 

 
مشت مي‌کوبم بر در
پنجه مي‌سايم بر پنجره‌ها
من دچار خفقانم، خفقان!
 
من به تنگ آمده‌ام، از همه چيز
بگذاريد هواري بزنم،
- آآآآآآي!
با شما هستم!
اين درها را باز کنيد!
من به دنبال فضايي مي‌گردم،
لب بامي،
سر کوهي،
دل صحرايي
که در آنجا نفسي تازه کنم.
آه!
مي‌خواهم فرياد بلندي بکشم
که صدايم به شما هم برسد.
من هوارم را سر خواهم داد،
چاره درد مرا بايد اين داد کند.
از شما خفتهء چند،
چه کسي مي‌آيد با من فرياد کند؟
 
(مشیری)
 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387، توسط دريا  | 

 
در عین حال که فیلم سرشار از اتفاقات ساده بود اما لحظاتش در ذهنم حک شده و هر آن، نکته جدیدی رو از توش کشف می‌کنم. یاد رمان "من چراغ‌ها را خاموش می‌کنم" افتادم. به همین سادگی می‌شود یک زندگی رو به تصویر کشید. واقعا لحظاتی از فيلم يادم می‌رفت دارم فيلم می‌بينم و در خانه همراه "طاهره" بودم.
"طاهره" درحالیکه به جز کارهای نه چندان غریب زندگی روزمره مثل غذا درست کردن، خرید کردن، مرتب کردن خانه و شرکت در کلاس شعر (تنها کار شخصی‌ای که برای دل خودش انجام می‌دهد) در ظاهر کاری نمی‌کند اما درونش غوغایی برپاست. از تنهایی رنج می‌کشد و در تردید رها کردن این روزمرگی ملال‌آور دست و پا می‌زند.
در روایت ساده و تاثیرگذار این درد آشنا (روزمرگی و تنهایی)، بازی تحسین‌برانگیز هنگامه قاضيانی را نباید نادیده گرفت.
صحنه رقص بچه‌ها در اتاق که "طاهره" با حسرت از لای در تماشاشون می‌کرد رو خیلی دوست داشتم.
 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387، توسط دريا  | 

 
تقریباْ ۲ ماه آخر سال گذشته همه وقت و انرژی‌مون رو صرف بی‌پی‌آر و تغییر ساختار سازمانی و بازنگری در فرآیندها کردیم که تا اول اردیبهشت‌ماه امسال برنامه مهاجرت به ساختار جدید رو پیاده‌سازی کنیم.
دیروز مدیرمون در حالیکه یک برگه کاغذ دستش بود خبر تغییر ساختار جدید هنوز پیاده نشده رو داد. اون خیلی ساده از این موضوع حرف می‌زد درحالیکه این جمله به معنی هوا شدن همه کارهایی بود که تیم کارشناسی ما به مدت دو ماه انجام داده بود. حالا این تصمیم بر اساس چه کار کارشناسی‌ای انجام شده بود، ما که نفهمیدیم.
مشت نمونه خروار... حالا بهتر می‌شه درک کرد که این مملکت چطور اداره می‌شه و معنی کار کارشناسی چیه!
 
پ.ن: تا حالا پروژه ‌‌بی‌پی‌آر با دوره گذار یک هفته ندیده بودیم که خدا رو شکر اینم دیدیم!!!
 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387، توسط دريا  | 

 
نوروز مبارک...
 
امیدوارم سال خوبی باشه...
 
+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387، توسط دريا  |