تبليغاتX
استامينوفن كدئين
آرامشي كه گاهي بعد از نوشتن نصيبم مي‌شود، كمتر از تأثير كدئين بر سردردهاي گهگاه‌ام نيست
 
حسرت نبرم به خواب آن مرداب
که آرام درون دشت شب خفته است
دریایم و نیست باکم از طوفان
دریا همه عمر خوابش آشفته است
...

دکتر شفیعی کدکنی
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386، توسط دريا  | 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386، توسط دريا  | 

 
نخست،
دیر زمانی در او نگریستم
چندانکه، چون نظری از وی باز گرفتم
در پیرامون من
همه چیزی
به هیات او در آمده بود.
آنگاه دانستم که مرا دیگر
از او گزیر نیست...

 
(شاملو)
 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386، توسط دريا  | 

 
چند روز پیش که از «هفت تیر» رد میشدم دیدم از السیدیای که برای تبلیغات توی میدون نصب شده «مستر بین» پخش میشه!
اگر حواس رانندة ماشینهای در حال عبور هم به اندازة من پرت میشد که دیگه فاتحه...
 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386، توسط دريا  | 

 
خیلی ازش خوشم اومد!
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386، توسط دريا  | 

 
دیروز وقتی به رئیسم اعتراض کردم که چرا موقع تشکیل جلسهای مرتبط با کارمون (بیشتر کار من)، درخواستکنندگان جلسه، برنامه جلسه رو با روز حضور اون تنظیم میکنند و دقت نمیکنند که آیا اون روز من هستم یا نه، فکر میکنید چه جوابی شنیدم؟!
«خب شما تنها خانم توی این جمع هستید و اونها ترجیح میدهند توی جلسه با یک آقا طرف باشند تا یک خانم. مسئله بر سر زبان مشترکی هست که بین آقایون وجود داره. تازه، اینطوری جلسه بهتر پیش میره...»
راستش وقتی آدمی که اینقدر قبولش داشتم همچین تفکری داشت به بقیه واقعاْ هیچ خردهای نمیتونم بگیرم.
اونها هر زبان مشترکی که با هم دارند و یا هر طور که با هم حرف میزنند به خودشون مربوطه اما حق ندارند به خاطر این موضوع و برای برداشتن محدودیت از همه ابعاد زندگیشون (حتی جلسات کاری) روی دیگران خط بطلان بکشند! به نظرم نادیده گرفته شدن به خاطر جنسیت در عین داشتن توانایی، انسانی نیست.
وقتی «حق» ادامه تحصیل برای دختران در دانشگاه در سطح کلان جامعه به «سهم» بدل بشه از سطح خُردش چه انتظار؟!
 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386، توسط دريا  | 

 


 
از اینجا آوردمش!
 
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386، توسط دريا  | 

 
انيميشن خوش‌ساختي بود، خوشم اومد اما به نظرم شهرت‌اش بيشتر به‌خاطر نگاه اعتراض‌آميزش به انقلاب و حجاب بوده. داستان دختري كه دوران كودكي‌اش مقارن با درگيري‌هاي انقلاب و سخت‌گيري‌هاي متحجرانة بعد از آن بوده. اگرچه احساس كردم بعضي مسائل به‌صورت اغراق‌آميز پررنگ شده اما خيلي از مسائل مطرح‌شده واقعيت جامعه‌اي هست كه در اون زندگي مي‌كنيم. آدم به خودش كه نمي‌تونه دروغ بگه، مي‌تونه؟!
در صحنه‌اي كه دو خانم چادري به تيپ مرجان در خيابون گير داده بودند و دختر التماس مي‌كرد كه خلاص بشه، ياد داستان امنيت اجتماعي و پديدة گشت ارشاد افتادم.
 
پ.ن: هرچه بيشتر از روند و اهداف قيام مردم و دادخواهي‌هاشون مي‌دونم، بيشتر مي‌فهمم كه شرايط، اونقدرها هم عوض نشده...
 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386، توسط دريا  | 

 
درسته که پارهوقت بودن یک کار و درآمد مناسب جزو امتیازهایی بود که همیشه دنبالش بودم و بهش دست پیدا کردم اما عوامل مهمتر دیگری هم هستند که نبودشون باعث میشه رضایت شغلی نداشته باشم و از کارم لذت نبرم. من طعم مؤثر و اثربخش بودن رو پیش از این چشیدهام و حالا از این رکودی که در این کار هست در رنجم...
 
پ.ن: شکراْ... :)
 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386، توسط دريا  | 

 
دیروز سوار یه ماشین شدم که رانندهاش گاهی وقتا بوق نمیزد.
 
*
من نمیدونم این مهندسهای عمرانی که از این دانشگاه فارغالتحصیل میشن چهجور مهندسی هستند وقتی نقشه ساختمونهای خود دانشگاه اینقدر زاغارته!
 
*
دیروز امامزاده صالح حال داده بید...
 
*
پروسه فارغالتحصیلی کلاْ خیلی چیز بیخودیه... تو اون دانشگاه که مثلاْ قراره درست حسابیشون باشه هرکس ساعت کاری مخصوص به خودش رو داره و برای اینکه وظیفهاش رو برات انجام بده باید کلی منت رو تحمل کنی درحالیکه اونها پول انجام همین کارها رو میگیرند!
 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386، توسط دريا  | 

 
دیروز داشت بهعنوان یه روز خیلی بیخود به ثبت میرسید که به خاطر یه اتفاق خیلی هیجانانگیز... حیف که رازه... خوشحال بیدم!
  
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386، توسط دريا  | 

 
زبانم در دهان باز، بسته است...
 
خدایا، هنوز حواست بهم هست؟! هرقدر من کم میذارم ولی تو هوامو داشته باشی ها... میدونم خیلی پررو شدهام اما خب یکی از هزار فرق بین من و تو همینه دیگه (و یکی از بهتریناش). سخاوت و رحمت از تو، گستاخی و نسیان از من. تو ارتباطهام بین خودم و بقیه همیشه سعی میکنم به قانون ۵۰-۵۰ پایبند باشم اما پیش تو خجالتزدهام که حتی تسهیم ۱-۹۹ نه از عهدهام برمیاد نه تلاشی براش میکنم. الحق که خدایی، که هرکس دیگه جای تو بود و اینهمه گستاخی و ناشکری رو ازم میدید، همین جا سنگم میکرد. میدونم که شکرگذار بودن پروسه مخصوص به خودش رو داره اما همین رو ازم بپذیر که به حقارتم در برابرت همیشه معترف بودم و هستم و میدونم که هیچی نیستم و اگه نعمتی شامل حالم شده همه از کرم تو بوده که من کالای قابل عرضهای نداشتم و ندارم. میدونم که الآن در نعمت غرقم و خودم رو زدم به اون راه. اگه یه وقت یه چیزی میگم بذار به حساب غرغرهای یه دختر لوس. یه وقت سوءتفاهم نشه فکر کنی ناشکری میکنم که حرف دلم و واقعیت همون بود که گفتم. میدونم که میدونی... چه خوب که میدونی... شکرت...
 
پ.ن: با اینکه چند تا پله بیشتر فاصلهمون نیست اما دلم برای مامانم تنگ شده...
 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386، توسط دريا  | 

 
چقدر از حس تزلزلی که وجودم رو فراگرفته متنفرم. احساس میکنم زمین زیر پام نیست و در هوا معلقم و ترسی ته دلم رو خالی میکنه. تمام این احساسات رو مدیون یک کلمه هستم... «تغییر». امروز یه پرسشنامه پر کردم که متعلق به پایاننامه دوستی بود. وقتی به سؤال میزان مقاومتم در برابر تغییر رسیدم کمی مکث کردم و میزانش رو متوسط برآورد کردم.
واقعیت زودتر از اون چیزی که فکر میکردم برملا شد.
در لحظه بروز تغییر مقاومت میکنم و انرژی از دست میدم اما پس از درکش و شاید هم کمی ریختن ترسم، بهش عادت میکنم.
 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386، توسط دريا  | 

 
امروز برای صدمین بار موبایلام رو توی ماشین جا گذاشتم و یه آقای واقعاْ مهربون اون رو بهم برگردوند. در این بین چند نکتة جالب وجود داشت.
 
- وقتی حواست پرت این باشه که زودتر به محل قرارت با اون آقای مهربون برسی تا گوشیات رو بگیری، راننده هم به خودش اجازه میده تا دو برابر کرایه رو ازت بگیره.
 
- وقتی گوشی ایرانسلات همراهت نباشه که زنگ بزنی به آقای مهربون تا باهاش قرار بذاری، گوشی همه مردم یا شارژ نداره و یا آنتن نمیده.
 
- وقتی یه نفر وجدان داشته باشه با وجود عجلهای که داره از جاده مخصوص تا میدون آزادی بر میگرده تا گوشی یه خانوم محترم رو بهش برسونه.
 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386، توسط دريا  | 

 
من اين شهر رو دوست ندارم اما از يه لذت‌هايي و يه جاهايي‌اش انصافاً نمي‌شه گذشت. مثلاً بازار بزرگ. به چند دليل اين تيكه از شهر رو خيلي دوست دارم و هر وقت مثل امروز كه گذرم به اونجا مي‌افته شارژ مي‌شم.
اگرچه همه جاي شهر رو مدرنيته برداشته اما بافت اين قسمت هنوز عين بازارچه‌هاي قديمي و شبيه بافت شهرستان‌هاست كه خيلي دوست دارم. از طرفي حس و هيجان خريد كردن هم كه بهش اضافه مي‌شه، معركه است...
البته يه جاهاي ديگه‌اي هم هست كه دوست دارم مثل خيابون فلسطين اونم تو پاييز يا بعضي وقت‌ها ميدون وليعصر يا ميدون انقلاب. يه خيابون موازي يوسف‌آباد هست كه اون رو هم دوست دارم، تو پاييز و بهار خيلي زيباست.
شايد همه اين چيزهايي كه دوست دارم بيشتر از مكان، خاطراتم باشند در اون زمان‌ها.
خيلي وقت‌ها شده ادعا كرده‌ام که دوست دارم از اين شهر برم و تو يه شهرستان دنج زندگي كنم (هنوز هم همينطوره) هرچند بيشتر كه فكر مي‌كنم مي‌بينم معدن خاطرات من اينجاست و از تمام نقاط اين شهر پر از كثافت كلي خاطره دارم كه دلتنگم مي‌كنه و دوستشون دارم.
 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386، توسط دريا  | 

 
امروز به خاطر سردرد همه‌اش خواب بودم، یه جور نگرانی‌ای هم داره اذیتم می‌کنه، واسه فردا هم کلی کار دارم که هنوز به هیچی‌اش نرسیدم... اما برآیند حس‌هام اونقدرها هم بد نیست.
 
كمي احساس مي‌كنم مديريت رفتارم ضعيف شده و مثل پيش‌ترها به آنچه با خودم متعهد مي‌شم پايبند نيستم؛ اما نقطة اميدواري اينجاست كه مي‌دونم به حسي گذرا مبتلا شده‌ام.
در اين لحظه بايد توجهم رو از گذشته و آينده بردارم و بر آنچه اكنون با اون روبرو هستم متمركز باشم... آب‌تني كردن در حوضچة اكنون...
 
پ.ن: یکی به من بگه، چه جوری می‌شه تو بلاگفا فاصله مجازی زد؟
 

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386، توسط دريا  | 

 
آدم‌هاي باهوشي كه از دانستن زياد نه تنها خوشبخت نيستند كه در رنج گذران عمر مي‌كنند.
 

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386، توسط دريا  | 

 
یک فیلم با موضوع کلیشه‌ای و ضعف جدّی در فیلمنامه. اگرچه بازی خوب بازیگران قابل اغماض نیست اما فیلمِ گیشه، فیلمِ گیشه است.
همچنین، ردّ پای «هامون» رو هم میشد در فیلم دید که به شکلی دیگر توی ذوق میزد. انگار مهرجویی خواست بار دیگر بخشهایی از «هامون» رو در قالب «علی سنتوری» ببیند، امّا این کجا و آن کجا!
در کل، انتظاری که داشتم برآورده نشد.
 
در راستای کاهش ضرر ناشی از توزیع غیرقانونی فیلم، شماره حساب تهیهکنندگان آن در اختیار عموم قرار گرفته تا هر فرد مبلغی معادل بلیط خود را به آن واریز نماید.
 
حساب به شمارة  ۰۱۱۶۴۰۷۷۹۵
تجارت، شعبة چهارراه پارک، کد ۰۳۲
فرامرز فرازمند و داریوش مهرجویی.
 
*
امیدوارم فردا روز خوبی باشه...
 
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386، توسط دريا  | 

 
من اين حروف نوشتم، چنان كه غير ندانست
تو هم ز روي كرامت چنان بخوان كه تو داني...
 
هيجان درست كردن يه وبلاگ جديد مثل برداشتن دفتر مشق نو مي‌مونه. آدم همه‌اش دوست داره توش مشق بنويسه، حتي اگر جريمه باشه.  به قول يه دوستي: وقتي خدمات مُفت ارائه مي‌دن همين مي‌شه ديگه!
 
*
اين وضع دیگه داره غيرقابل تحمل مي‌شه!!! آخه اين چه اينترنتيه؟! سرعتش از حلزون هم كندتر شده! البته باز هم بايد خدا رو شكر كنيم كه تو اين بازار شام همين نعمت رو هم هنوز از دست نداديم.
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386، توسط دريا  |