رفتم که رفتم...
نتیجه خیانت به كاربران و جاسوسبازی همین میشه كه اونها هم هجرت ميكنن به اينجا!
آرامشي كه گاهي بعد از نوشتن نصيبم ميشود، كمتر از تأثير كدئين بر سردردهاي گهگاهام نيست
انگار تازه وقتي اونهمه مامور كه حتي اجازه توقف سر قبر ندا رو نميدادند ديدم يا وقتي اقوام ندا با نگراني از مامورها ميخواستند دخالت نكنند و خودشون با خواهش و شرمندگي همه رو متفرق ميكردند و يا وقتي نالههاي مادر اشكان رو سر قبر پسرش، يهو عمق ظلمهايي كه بهمون شده و رنجي كه اونها بخاطر هدف مشتركمون تحمل ميكنند رو با تمام وجود درك كردم و عزادار شدم...
وقتی از وضعيت زندانها ميشنوم دلم خيلي ميگيره... يك بلوك استتارشده در مجتمع ...، طبقاتي در زيرزمين برج ...، سولهاي در خيابان ... و... يعني درست بغل گوشمون، چندقدمي جايي كه داريم با دوستانمون بستني ميخوريم، با ذوق خريد ميكنيم، ميخنديم، شوخي ميكنيم، فرياد و ضجههاي آدمهايي از جنس خودمون به آسمون بلنده... جايگاهي كه بهسادگي ميتونست جاي ما باشه... خدايا تو كه شاهد و ناظر بر همه هستي و صداشون رو ميشنوي و به حق و ناحق بهتر از هركسي آگاهي كمكي كن...
دلم خيلي گرفته...
روايتي مستند و طنزگونه از آنچه طهران بود تا آنچه تهران هست... جالب بود... زبان روايت و تضادهاش رو دوست داشتم مثلا وقتي صدای گاری و درشکه روی تصویر اتومبیلهای سریع در اتوبانهای مدرن تهران امروزی به گوش میرسيد و يا وقتي آهنگ "آسه آسه" دلكش روي رژه نظاميان پخش شد...
توصيهاش ميكنم...
پ.ن: كار هيجانانگيزي بود كه همه خيابون سنايي رو زير و رو كني تا كافيشاپي رو پيدا كني كه تو یه کتاب خوندي با يه صاحب ارمني كه زنش كيكهاي خونگي معركهاي ميپزه... اگه اينجايي كه ما پيدا كردیم هموني باشه كه تو كتاب ميگفت، من تصوير ذهنيام رو بيشتر از اونجايي كه ديدم دوست دارم...
تمام برگهاي شمعدونيام زرد شده... تقريبا يك روز در ميون (وقتي خاكش خشك ميشه) بهش آب ميدم تا تمام خاكش خيس بشه، جاش هم پشت پنجره است كه هم نور بخوره و هم اينكه از خنكي باد كولر مستفيض بشه... با اين شرايط كسي ميدونه چشه و من بايد چيكارش كنم؟!
اون روز جداي اينكه واسه همه يه جور مهم بود واسه من يه جور ديگه مهمتر بود و دلم ميخواست بهت يادآورياش كنم... دلم ميخواست يادت بندازم بعد هم تو بگي راست ميگي... چه خوب يادته! تو چيزي هم هست كه يادت بره؟!... بعد هم كلي راجع به اينكه من زندگيام با اين ريزبينيها و جزئيات ميگذره و براي هر روز تقويمام يه مناسبتي دارم و... نطق كني و بعد هم يواشكي موضوع حرف رو عوض كني... خدا نكنه دلت نخواد حرف بزني، استادي تو عوض كردن موضوع و در رفتن از زير بار حرف زدن...
از اونجاييكه واقعيت عادت داره برعكس نقشهها و تصوراتم اتفاق بيفته، اون روز من چيزي رو يادآوري نكردم و تو هم چيزي رو به ياد نياوردي و فقط من شنونده حرفهايي بودم كه مناسبت اون روز رو براي هميشه تو تقويمام عوض كرد... روزي كه دلم لبپر شد...